اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

تولد تولد

اهورا جون امروز پسر دایی بابایی ساعت 9 صبح دنیا اومد ایشالا با اومدش براشون خیر و برکت بیاره قراره اسمشو امیر حافظ بذارن جالب اینجاس که بابایی نوه بزرگه و امیر حافظ نوه کوچیک و اینکه بابایی 24 بهمن دنیا اومده و امیر حافظ 24 اسفند و تو که نتیجه مامان بزرگ بابایی هستی از نوه اش بزرگتری اهورا جان پسر گلم از همین جا ازت عذر خواهی میکنم که امسال هم نمیتونیم برات تولد بگیریم آخه اگه اتفاقی نیافته قراره 28 ام بریم اصفهان و 2 روز بعد از اونجا بریم شیراز اگه شد ایشالا روز تولدت تو تخت جمشیدیم پارسال هم روز تولدت کاشان بودیم و نتونستیم برات تولد بگیریم ایشالا سال بعد جبران کنیم خیلی خیلی دوستت داریم و تو زندگی...
24 اسفند 1392

کوتاهی موی اهورا

بعد از ظهر چهارشنبه(14 اسفند 92) با بابایی رفتی آرایشگاه که موهاتو کوتاه کنی با شناختی که از تو داریم ومیدونیم هرجایی آرومت نمیگیره و میزنی زیر گریه این اولین بار بود که رفتی آرایشگاه سر این موضوع همیشه خودمون موهاتو مرتب میکردیم اولش زنگ زدم بابایی گفت میترسه و آرومش نمیگیره شاید برگردیم به بابایی گفتم تو رو خدا هرجور شده این بار موهاشو حتما کوتاه کن بعد برگردین خلاصه با موهای مرتب برگشتی خونه اما مگه گذاشتی دو تا عکس خوب ازت بندازم حالا این عکسها رو خوب یا بد ازت انداختم که در ادامه مطلب میذارم این دوتا عکس رو قبل رفتنت به آرایشگاه ازت انداختم این عکسم بعد برگشتنت انداختم این عکس رو هفته ...
16 اسفند 1392

خیلی کوتاه در طاق بستان

جمعه گذشته یعنی 8 اسفند 92 نهار رفتیم طاق بستان مامان جون و دایی سعید هم باهامون بودن حدود ساعت 11 اونجا بودیم اولش هوا خوب بود اما بعد ازکمی ابر اومد و خیلی سرد شد بخاطر همین خیلی نموندیم زود نهار خوریم و برگشتیم دیگه نشد از منظره های اونجا عکس بندازم چندتا از تو عکس انداختم که در ادامه مطلب میذارمشون داشتی به بابایی کمک میکردی که زودتر منقل رو آتیش کنین کار بابا رو قبول داری یا نه یه گربه از دور دیدی رفتی به سمتش من موندم چطور نترسیدی در طول نهار همش فکر گربه بودی میگفتی به اونم غذا بدین هرچند تقریبا اندازه خودمون از غذا سهم داشت فقط این 2 عکس رو از جایی که نشسته بودیم اتد...
14 اسفند 1392

مشکلات ما با اهورا

وقتی نوزاد بودی همش مریض میشدی و جای ما تو مطب دکتر و بیمارستان بود تا 3 ماهگی چند بار خواستی خفه بشی چون بزاقت غلیظ بود و جلوی نفس کشیدنتو میگرفت  حدود 6 ماهگیت شب و روز کارت گریه کردن بود بعد از کلی دکتر رفتن و سونو گرافی کردن فهمیدیم سنگ کلیه داری بچه 6 ماهه رو چی به سنگ کلیه آخه شبا تا صبح من و بابایی نوبتی بغلت میکردیم و میچرخوندیم برای ما خواب شبانه یه رویای دست نیافتنی شده بود صبح بابایی با چشای خواب آلود میرفت سر کار و من میموندم با تو داشتی بهتر میشدی که تو 10 ماهگی اسهال و استفراغ شدیدی گرفتی هرچی دکتر بردیمت فایده ای نداشت تا بستریت کردن عین اسکلت شده بودی 1 ماه بعدش چشمت عفونت کرد 5 روزم...
10 اسفند 1392

نقطه صفر مرزی

دیروز یعنی اول اسفند 92 با بابایی و آقا جون و عمو وحید رفتیم خسروی (مرز ایران و عراق)  حدود 20 دقیقه تا قصرشیرین فاصله داره عمه طاهره که بهش طاطا میگی چون بینیشو 3شنبه پیش عمل کرده نتونست باهامون بیاد مادر جونم مجبور بود پیشش بمونه خیلی تو خسروی نبودیم شاید نیم ساعتی اونجا بودیم.جالب بود اونطرف خاک عراق و این طرف خاک ایران اجازه نمیدادن جلوتر بریم کمی موندیم و برگشتیم در راه برگشتم با یه تانک عراقی چند تا عکس انداختیم   عکسها در ادامه     تو این فصل این منطقه سبزه اما از اواسط فروردین کم کم روبه زردی میره اینجا جز ایرانه و اونطرف خاک عراقه که اجازه عبور نمیدن قربونت بر...
6 اسفند 1392

لغت نامه اهورا در سن 2 سال و 10 ماهگی

تقریبا بیشتر کلمات رو درست تلفظ میکنی اما بعضی ها رو نه مثلا ناجی.................کرانچی دراز بدیش...........دراز بکش عذا...................غذا تصافف...............تصادف ماکایی..............ماکارونی دیدیدم..............دیدم خوخار..............خودکار اثیف...............کثیف دسکشکام.......دستکشام دل................گل فوفال.............فوتبال مو وایل...........موبایل هواپیدا...........هواپیما دوشی..........گوشی آز ایفتم.........گاز گرفتم مازه...........مغازه فنگک..........فندک مهد اوبک.....مهد کودک فعلا همینا به ذهنم رسید     ...
6 اسفند 1392

ای خدا از دست اهورا چیکار کنم؟

دیروز اومده بودم تو وبلاگ اهورا    که آقا تشریف آوردن و روی میز کامپیوتر نشستن یه دفعه روی یکی از دکمه های کیبورد زد و صفحه وبلاگش کوچیک شد نمیدونم کدوم دکمه رو زد هرکاری هم میکنم صفحه اش مثل قبل نمیشه اگه کسی میدونه باید چیکار کنم به حالت قبل برگرده ممنون میشم کمکم کنین بعدا نوشت: ممنون از دوست خوبم توت فرنگی که توضیح داد چطور درستش کنم                                             &nb...
6 اسفند 1392

عروسی

چهارشنبه شب(23/11) عروسی همکار بابا دعوت بودیم از صبحش بهت گفته بودم  که شب میریم عروسی تو هم کلی ذوق میکردی شب که رفتیم مراسمشون طوری بود که بزن و برقص نداشتن شبیه یه مهمونی باکلاس که فقط یه عروس و داماد اضافه داشت تو هم که دیوونم کردی از بس تو اونجا میگفتی بریم عروسی هرچی بهت میگفتم اینجا عروسیه قبول نمیکردی میگفتی اینجا عروسی نیست بریم برقصیم فکر کنم تو هم فهمیدی که هیچ شباهتی به عروسی نداشت منم که هیچکی رو نمیشناختم حوصلم سر رفته بود   میخواستم ازت عکس بندازم همش مسخره بازی درمیاوردی حالا با کلی مشقت چندتا عکس ازت انداختم نگاه کن چه اداهایی از خودت درآوردی کلی حرصم دادی تا...
27 بهمن 1392

تولد بابایی

اهورا جون امروز یعنی 24 بهمن یکی دیگه از بهترین روزای زندگیمه آخه امروز تولد باباییه عزیزم از اینجا هم تولدتو تبریک میگم ایشالا سایه ات همیشه رو سر من و اهورا باشه   خیلی خیلی دوستت داریم قشنگترین صدای زندگی تپش قلب توست با شکوه ترین روز دنیا تولد توست پس برای من بمان و بدان عاشقانه دوستت دارم . . . چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز آغاز تنفس... وچه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن وچه اندازه شیرین است امروز... روز تو... روزی که تو آغاز شدی تولدت مبارک عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم     ...
24 بهمن 1392

حال و روز خونه ما با اهورا

اگه ناشکری نباشه بعضی وقتها از دست کارای اهورا حسابی کلافه میشم از خونه به هم ریخته و شلوغ بدم میاد ولی هر چی جمع کنم و تمیز کنم هیچ فایده ای نداره تا من میرم دنبال کاری و برمیگردم با صحنه های وحشتناکی مواجه میشم هر چند کنارشم باشم کار خودشو میکنه جالب اینجاس که فقط دوست داره اسباب بازیهاشو بریزه(البته اگه بشه بهشون گفت اسباب بازی چون همه رو داغون کرده) خیلی کم باهاشون بازی میکنه وقتی هم میخوام جمعشون کنم نمیذاره چند نمونه از خرابکاریهای اهورا به روایت تصویر در ادامه لباس این عروسک بخت برگشته رو از تنش در میاره و نمیذاره تنش کنم این عروسک منه از بچگی تا الان نگهش داشتم ولی اهورا با...
23 بهمن 1392